شعرهاي زندان (1) - فانوس شب

سلسله شعرهاي زندان ، واگويه هاي زندان يكي از همشهريان مشهدي  است كه به مرور خواهد آمد. به پاس 12 قهرمان جنبش در بند 350 زندان اوين اولين شعر تقديم مي شود.




سيراب بذر خاكم و در زير آفتاب
در لحظه‌ي حلول قابيل گونه رفيقي به جُرم عشق
چون نور واحد او را ميان جمع
بر مزرع كسوفي اين وارثان درد
دور از هر آينه !!
بر جان دميده‌ام
اين حجم سبز را در منزل قبور
پرتاب كرد و رفت .
چونان فُسيلم و در زير خاك سرد
با صد هزار سنگ تعصب بر روي قبر
دور از تمامي انوار ديدني
تنها غذاي وسعت قدسي خاطرم

در لحظه‌ي عبور از چاله تا به گور
در نبض روشن روشن نماي راه
گرمي نور را احساس مي‌كنم
بر من نويد فجر!!
از گرمي صداي نوازشگر نكير و منكر خود در ميان قبر
من هوهويي سريع
يا سوت ممتدي زعبور قطار عُمر
احساس مي‌كنم
اما زديدن زيبايش عاجزم
اينجا سفينه ايست در كوره راه غريبي زكهكشان
با صد هزار سال دوري زمردمان
نه بغض مادري
اوج كبوتري
آري دلم گرفته و من راضيم به يك هزارم قارقار
كلاغي در آسمان
در اين سياهچال تحجر دلم گرفت
اي قلب پابزاد جان را مبر زياد
جان را مبر زياد
(فانوس شب)









0 ديدگاه:

ارسال یک نظر