شعرهاي زندان (2) - فانوس شب





یاران من سلام
تا فجر بامداد یا تیده ای من یک ماه مانده است.
ازاد می شوم!!
الهام نازنین.الهام بخش من.یک لحظه غم مخور.
ان لحظه عزیز
صدها هزار روح با بالهای عشق
ان نوگل مرا بر بال می کشند.
گر بسترم ز سنگ
پشتم کبود رنگ
یک لحظه غم مخور
قلبم چو رعد بر دل بدخواه مردمم فریاد میکشد.
در این مسیر سبز کورش ستاره و مقصد به سوی اوست .راهی به سوی دوست !
یاران من سلام .
ان دم که نیستم
ایا
ایا صدای هلهله ی شادباشتان از کوه واز کویر
مرحم گر دل شکسته ی الهام می شود؟؟
(فانوس شب)





0 ديدگاه:

ارسال یک نظر